|
عزیزم من تو را در حد جان دوست دارم
در خیالاتم تو را برای خود خود میپنداشتم
اما تو بار سفر بستی و رفتی گذاشتی تنهایم
حالا من جز یاد نو در سر فکر دیگر ندارم
دگر در هیچ شهر و دیار جای ندارم
دگر در دل شور عاشقی ندارم
جز غم و اندوه ، حسرت و ماتم
همدم دیگر درا فکاراتم تدارم
شکستی پشتم را در آن زمان که
دست تورا در دست دیگری دیدم
یک لحظه خود را به جای اوگذاشتم
غم از دل رفت و در خیال دیدم که شادمانم
لحظه ای بعد درختی را تکیه گاهم دیدم
سفر کردم به گذشته تو را در خیال دیدم
همان روز که دست گذاشتی توی دستم
با صدای نازت برایم زمزمه کردی
تو را از جان بیش تر دوست می دارم
سعید
|